آمار وبلاگ
RSS 2.0
پير مست...

شبی در حال مستی تكيه بر جای خدا كردم
در آن يك شب خدايا من عجايب كارها كردم
جهان را روی هم كوبيدم از نو ساختم گيتی
ز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردم
كشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگويم كودتا كردم
خدا را بنده ی خود كرده خود گشتم خدای او
خدايی با تسلط هم به ارض و هم سما كردم
ميان آب شستم سهر به سهر برنامه پيشين
هر آن چيزی كه از اول بود نابود و فنا كردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
كشيدم پيش نقد و نسيه، بازی را رها كردم
نمازو روزه را تعطيل كردم، كعبه را بستم
وثاق بندگی را از رياكاری جدا كردم
امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب
خدايی بر زمين و بر زمان بی كدخدا كردم
نكردم خلق ، ملا و فقيد و زاهد و صوفی
نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا كردم
شدم خود عهده دار پيشوايی در همه عالم
به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پا كردم
بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفتی اعظم
خلايق را به امر حق شناسی آشنا كردم
نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد و رمال
نه كس را مفتخور و هرزه و لات و گدا كردم
نمودم خلق را آسوده از شر رياكاران
به قدرت در جهان خلع يد از اهل ريا كردم
ندادم فرصت مردم فريبی بر عباپوشان
نخواهم گفت آن كاری كه با اهل ريا كردم
به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
ميان خلق آنان را پی خدمت رها كردم
مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم
نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ايجاد
به مشتی بندگان آْبرومند اكتفا كردم
هر آنكس را كه ميدانستم از اول بود فاسد
نكردم خلق و عالم را بری از هر جفا كردم
به جای جنس تازی آفريدم مردم دل پاك
قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم
سری داشت كو بر سر فكر استثمار كوبيدم
دگر قانون استثمار را زير پا كردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم
سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم
نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مكنت
نه جمعی را به درد بی نوايی مبتلا كردم
نه يك بی آبرويی را هزار گنج بخشيدم
نه بر يك آبرومندی دوصد ظلم و جفا كردم
نكردم هيچ فردی را قرين محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم
به جای آنكه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از كارهای مردم غم ديده وا كردم
به جای آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدايی درد مردم را دوا كردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعيض
تمام بندگان خويش را از خود رضا كردم
نگويندم كه تاريكی به كفشت هست از اول
نكردم خلق شيطان را عجب كاري به جا كردم
چو ميدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد
نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم
نكردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم
زمن سر زد هزاران كار ديگر تا سحر ليكن
چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها كردم
سحر چون گشت از مستی شدم هوشيار
خدايا در پناه می جسارت بر خدا كردم
شدم بار دگر يك بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهميدم خطا كردم ....
پيام هاي ديگران ()
link
شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٦ - كمال الدين توسليان
دلم که ميگيرد...
دلم که می گیرد
در حیاط خانه آنقدر قدم می زنم
که گاه صدای ناله گامهایم را حس می کنم
گامهائی که تازگیها خیلی بی رمق شده اند
نمیدانم چرا ؟
.jpg)
شاید این روزها من خیلی دلم می گیرد
و گامهایم هم خسته
دلم که می گیرد و بهانه گیر می شوم
آنقدر که آسمانها هم از دلم آرامش ندارند
گاه با او می گویم
خوش به احوالت با آن همه ستاره
این ستاره ها روشنت می سازند نجاتت می دهند
... نه مثل من که
دلم که می گیرد
گاه می نویسم
نوشته هایی ناموفق و بی سروته
نوشته هایی که ناتوانی نویسنده را در انتقال افکار ابراز میکنند
تفکراتی درونی
که مدت هاست مخاطب از درک آن عاجز است
دلم که می گیرد
بر لب پنجره اتاقم می نشینم
و نظاره گر مخلوقاتی می شوم که در آشفته بازار شهر می آیند و می روند
به این همه چراغ که در شهر روشنایی بخش خانه ها هستند
به راستی هر چقدر اطرافمان شلوغ تر می شود
بیشتر احساس تنهائی می کنیم
و تازه آن موقع می فهمیم که هر کسی در نبرد زندگی سربازی است
و در میدان جنگ هم هر کسی به فکر نجات خویش است
دلم که می گیرد
مسافر خیال را روانه کوچه باغهای دوران کودکی می کنم
دورانی آکنده از شادی و عاری از فکر و خیال
همیشه وقتی بچه هستیم دوست داریم زودتر بزرگ شویم
زودتر برای خودمان تصمیم بگیریم
زودتر عاشق شویم
زودتر فرزندانمان را در آغوش بگیریم
... زودتر پولدار شویم و زودتر
اما وقتی با دوران کودکی حدیث وداع را زمزمه می کنیم
! دعا میکنیم که زودتر بچه شویم
دلم که میگیرد
سعی می کنم که بخندم
خنده ای که گاه با شنیدن صحبتهای این و آن
و گاهی هم قدم زدن با این و آن در این جا و آن جا پدیدار می گردد
دلم که میگیرد
گاه هم ...
وشاید این بهترین راه درمان است...!
پيام هاي ديگران ()
link
پنجشنبه ۱ آذر ،۱۳۸٦ - كمال الدين توسليان
چند درس اخلاقی...
درس اول :
يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند…
يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه…
جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم…
منشی می پره جلو و ميگه: اول من ، اول من!
من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم !
پوووف! منشی ناپديد ميشه ...
! بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا من
من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای نوشیدنی ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...
پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه…
بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه…
مدير ميگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!
نتيجه : اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه !
درس دوم :
يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش…
راهبه سوار ميشه و راه ميفتن…
چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه…
راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… !
کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه...
چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده…!
راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!!!
کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه…
بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی میرسی !!!
نتيجه اخلاقی اينکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی!!!
درس سوم :
بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد
همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد
زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه…
همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود
تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!
بعد از چند لحظه ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره…!
زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و برگشت
پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود…
پيتر گفت: خوبه… چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!!
نتيجه اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتی باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيری کنيد !!!
درس چهارم :
من خيلی خوشحال بودم !
من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم والدينم خيلی کمکم کردند دوستانم خيلی تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود…
فقط يه چيز من رو يه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
اون دختر باحال ، زيبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم…
يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوين عروسی !
سوار ماشينم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :
اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!
من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم…
اون گفت: من ميرم توی اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستی بيا پيشم…
وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!
يهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!
پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدی…!
ما خيلی خوشحاليم که چنين دامادی داريم و هيچکس بهتر از تو نمی تونستيم برای دخترمون پيدا کنيم به خانوادهء ما خوش اومدی !!!
نتيجه اخلاقی: هميشه کيف پولتون رو توی داشبورد ماشينتون بذاريد !!!
درس پنجم :
يه شب خانم خونه به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه!
صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكی از دوستهای صميميش (مونث) بمونه...
شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمی ترين دوستهای زنش زنگ ميزنه ولی هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!
يه شب آقای خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتی مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكی از دوستهای صميميش (مذكر) بمونه...
خانم خونه بر ميداره به ۲۰ تا از صميمی ترين دوستهای شوهرش زنگ ميزنه : ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده! ۵ تای ديگه حتی ميگن كه آقا هنوزم خونه اونا پيش اوناست !!!
نتيجه اخلاقی: يادتون باشه كه مردها دوستهای بهتری هستند !
درس ششم :
چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توی يه مهمونی همديگه رو می بينن و شروع می كنن در مورد زندگی هاشون برای همديگه تعريف كنن...
بعد از مدتی يكی از اونا بلند ميشه ميره دستشويی. سه تای ديگه صحبت رو می كشونن به تعريف از فرزندانشون :
اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی يه كار عالی وارد شد و خيلی سريع پيشرفت كرد.
پسرم درس اقتصاد خوند و توی يه شركت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس و اونقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد !
دومی: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرفرازی منه. توی يه شركت هواپيمايی مشغول به كار شد و بعد دوره خلبانی گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صميمیترين دوستش يه هواپيمای خصوصی بهش هديه داد !!!
سومی: خيلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده ...
اون توی بهترين دانشگاههای جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه برای تولد بهترين دوستش يه ويلای ۳۰۰۰ متری بهش هديه داد!
هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك می گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟!
سه تای ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت كرديم راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعريف كنی؟!
چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی يه كلوپ مخصوص كار ميكنه!
سه تای ديگه گفتند: اوه مايه خجالته چه افتضاحی !!!
دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضی نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره.
اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمی ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيمای خصوصی و يه ويلای ۳۰۰۰ متری هديه گرفت !!!
نتيجه اخلاقی: هيچوقت به چيزی كه كاملا در موردش مطمئن نيستی افتخار نكن !!!
درس هفتم :
توی اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتی همه آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روی يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن.
مردی كه نزديك موبايل نشسته بود دكمه اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع می كنه به صحبت.
بقيه آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن ...
مرد: الو؟
صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توی كلوپ هستی؟
مرد: آره !
زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم
اينجا يه كت چرمی خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشكالی نداره اگه بخرمش؟
مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داری اشكالی نداره!
زن: من يه سری هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلی قشنگ بود قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !
مرد: باشه. ولی با اين قيمت سعی كن ماشين رو با تمام امكانات جانبی بخری !
زن: عاليه. اوه يه چيز ديگه اون خونه ای رو كه قبلا ميخواستيم بخريم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندی !!!
زن: خيلی خوبه. بعدا می بينمت عزيزم. خداحافظ
مرد: خداحافظ
بعدش مرد يه نگاهی به آقايونی كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسی نميدونه كه اين موبايل مال كيه ؟!
نتيجه اخلاقی: هيچوقت موبايلتونو جايی جا نذارين !!!
درس هشتم :
يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن.
وقتی توی پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من برای هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم!
زن از خوشحالی پريد بالا و گفت:
! چه عالی! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول برای بهترين تور مسافرتی دور دنيا توی دستهای زن ظاهر شد !
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه .
مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:
… اين خيلی رمانتيكه ولی چنين بخت و شانسی فقط يه بار توی زندگی آدم پيش مياد
! بنابراين خيلی متاسفم عزيزم آرزوی من اينه كه يه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه
زن و فرشته جا خوردند و خيلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه.
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!
نتيجه اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند !!!
درس نهم :
: يه مرد ۸۰ ساله ميره برای چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش می پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده
هيچوقت به اين خوبی نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه
نظرت چيه دكتر؟!
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو می شناسم كه شكارچی ماهريه.
اون هيچوقت تابستونا رو برای شكار كردن از دست نميده. يه روز كه می خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر ميداره و ميره توی جنگل!
همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشی ظاهر ميشه و مياد به طرفش شكارچی چتر رو می گيره به طرف پلنگ و نشونه می گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روی زمين!!!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا منظور منم همين بود !!!
نتيجه اخلاقی: هيچوقت در مورد چيزی كه مطمئن نيستی نتيجه كار خودته ادعا نداشته نباش !!!
پيام هاي ديگران ()
link
دوشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٦ - كمال الدين توسليان
چت با خدا...
گفتم : چقدر احساس تنهایی میکنم
گفتی : فانی قریب
.:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم : تو همیشه نزدیکی ؛ من دورم... کاش میشد بهت نزدیک شم 
گفتی : و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن
(اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق میخواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی 
گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار میتونم بکنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمیدونید خداست که توبه رو از بندههاش قبول میکنه؟! (توبه/۱۰۴) ::. گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همهی گناهها رو میبخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میکنه؛
عاشق میشم!
... توبه میکنم!
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبهکنندهها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک 
گفتی: الیس الله بکاف عبده
.:: خدا برای بندهاش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار میتونم بکنم؟
گفتی:
یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی
علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید.
او کسی هست که خودش و فرشتههاش بر شما درود و رحمت میفرستن
تا شما رو از تاریکیها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه
(احزاب/۴۱-۴۳) ::.
.:: مگه نمیدونید خداست که توبه رو از بندههاش قبول میکنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
پيام هاي ديگران ()
link
دوشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٦ - كمال الدين توسليان
زندگی دانشجوئی...
داستان ما داستان یک دانشجو است که توانست در 5 ترم فارغ شود،
امیدواریم داستان هیچ کدام از شما به مانند این داستان نباشد.
ترم اول: خوشحالی- شادی- قبول شدم- «تبریک»- کیف سامسونت- کلاس گذاشتن-
خودبزرگ بینی- اعتماد به نفس کاذب- بحث سیاسی، فرهنگی- آدم حسابی- فرهیختگان
جامعه- نخبگان مملکت- آینده سازان کشور- روزنامه- جزوه- کتاب- درس- نت برداری-
حضور، غیاب- صندلی ردیف اول- سرچ تحقیق در سایت گوگل- امید به آینده
تلفن به مامان:"مامان! دانشگاه خیلی خوبه!"
ترم دوم: سلام- خوبی؟- دختر،پسر- اکبری- صالحی- احمدی- این خوبه- اون بهتره-
انتخاب اصلح- فردا قشنگه- حضور،غیاب- آیینه- آب شونه- عطر- ادکلن- آینه- گرفتن
جزوه-صندلی ردیف وسط- بازم سلام- چت- اوه آخر ترمه!- شب امتحان- معدل 12-
تلفن به مامان:"مامان! دانشگاه بد نیست!"
ترم سوم: تریپ پروانه ای- ندا- کافی شاپ- قرار- نیومد-قرار- ایندفعه اومد- ضدحال-
رفت(به همین راحتی!)- غصه- دلتنگی- افسردگی- دوست بد- سیگار- کلاس دودره-
واسه من هم حاضر بزن- شب امتحان- جزوه ندارم- تقلب- ده- مشروط
تلفن به مامان: " میگذره!"
ترم چهارم: مخ زدن- نگین- افسانه- آرزو- المیرا- ردیفه!- خونه[ ]- سیگار- دود- بنگ-
حوصله ندارم- بی خیالی- غیبت- غیبت- غیبت- صحبت با استاد- تقلب- ده- اتاق استاد-
مشروط
مامان زنگ می زنه:"پسرم خوبی؟!"
ترم پنجم: خواب- بیداری- خونه- سیگار- بی حوصلگی- زغال خوب- شیشه- تبدیل شدن
به یک رفیق ناباب برای بقیه- خواب- بیداری- خونه- شیشه- بی حوصلگی-
ذغال خوب- خواب ... خواب ... خواب ... خواب ...
نه انگار بیدار بشو نیست، مرده!!
از مرده شور خونه تلفن به مامان:"بیاین،بچه تون رو ببرین!"
.JPG)
و اینگونه بود که این دانشجو در پنج ترم توانست فارغ شود ... البته از زندگی!!
پيام هاي ديگران ()
link
شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٦ - كمال الدين توسليان
آدمی...

آدمي دو قلب دارد.
قلبي كه از بودن آن با خبر است و قلبي كه از حضورش بي خبر.
قلبي كه از آن با خبر است همان قلبي ست كه در سينه مي تپد.
همان كه گاهي مي شكند
گاهي مي گيرد و گاهي مي سوزد
گاهي سنگ مي شود و سخت و سياه
و گاهي هم از دست مي رود...
با اين دل است كه عاشق مي شويم
با اين دل است كه دعا مي كنيم
با همين دل است كه نفرين مي كنيم
و گاهي وقت ها هم كينه مي ورزيم...
اما قلب ديگري هم هست.
قلبي كه از بودنش بي خبريم.
اين قلب اما در سينه جا نمي شود
و به جاي اينكه بتپد.....مي وزد و مي بارد و مي گردد و مي تابد
اين قلب نه مي شكند نه ميسوزد و نه مي گيرد
سياه و سنگ هم نمي شود
از دست هم نمي رود
زلال است و جاري
مثل رود و نسيم
و آنقدر سبك است كه هيچ وقت هيچ جا نمي ماند
بالا مي رود و بالا مي رود و بين زمين و ملكوت مي رقصد
اين همان قلب است كه وقتي تو نفرين مي كني او دعا مي كند
وقتي تو بد مي گويي و بيزاري او عشق مي ورزد
وقتي تو مي رنجي او مي بخشد...
اين قلب كار خودش را مي كند
نه به احساست كاري دارد نه به تعلقت
نه به آنچه مي گويي نه به آنچه مي خواهي
و آدمها به خاطر همين دوست داشتني اند
به خاطر قلب ديگرشان
به خاطر قلبي كه از بودنش بي خبرند....

معنی دوستت دارم
د ) : داشتن تو ، حتی برای لحظه ای ، به تمام عمر بی کسی ام می ارزد . همچون دیوانه ای که لحظه ای داشتن را در تمام رویاهایش باور می کند .
و ) : وابسته ی تپش های قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حیات می بخشد .
س ) : سرسپرده ی برق نگاه توام ، لحظه ای که مرا در آغوش گرمت میهمان کنی .
ت ) : تک ستاره ی شبهای بی فانوسم شدی روزی که از خدا تکه ای نور طلب کردم .
ت ) : تپش های قلبم در گرو عشق توست که در رگهای زندگیم جاریست .
د ) : دوری از تو را باور ندارم ، حتی در رویا ، که من ذره ای از وجود عاشقت گشته ام .
ا ) : آرام دل بیقرار و عاشقم در چشمان روشن تو موج می زند ، وقتی به دریای نا آرام اشکهایم می نگری .
ر ) : راز مرگ دلتنگی هایم ، روزیست که دستان گرم تو پناه دستان سرد و بی نصيبم باشد .
م ) : مهتاب می سوزد ، تا ابد ، در آتش عشقت . که درد را به جان خریده است در بازار عاشقی

منو يادت مياد ؟ يادت ميياد؟
ديوارم ...
هموني که خيلي وقته باهاش حرف نزدي ، همون ديواري که خيلي وقته بهش تکيه ندادي ، هموني که خيلي وقته براش نوشتني نداشتي...
اينا يعني من ديگه نيستم و شايد تو منو ديگه به ياد نياري!
يادته قرار بود يه ديوار باشم مثل کوه محکم و استوار؟
اين يه قراري بود بين همهي ديوارهاي دنيا...
قرار بود رو سر هيچکي خراب نشن و پشت هيچکسي رو خالي نکنن.
ميدوني که مرد و قولش...
ولي ميدوني چي شد؟
دنيا يه جوري شده ، آره زلزلهها زياد شدن ، نمي ذارن کسي رو قولش بمونه ، دنيا نميذاره کسي رو حرفش وايسه ...
يه نگاه به دور و برم کردم ديدم همهي ديوارها آوار شدن و اومدن پايين ولي من قول داده بودم .
هر چند وقتي يه بار يه زلزله مياومد و من با تمام قدرت سعي ميکردم بايستم.
بعضي وقتا کم ميآوردم و ترک ميخوردم ، بازيهاي روزگار منو شکست ولي هنوز سرپا بودم و تو
مي تونستي به من تکيه کني.
همهي ديوارهاي دور و برم خراب شده بودند ، تنها شده بودم ، يه ديوار تنها که اين بار با کوچکترين تکوني فرو ميريخت ، نمي خواستم رو سرت خراب شم واسه همين نخواستم باشي.
روزگار بد جور با ديوارهاي دنيا بازي کرد ، همشون ترک برداشتن ، شکستن و خراب شدن .
ديوارا نمي ميرن ولي بديش اينه که محکومن تا هميشه بمونن و نابودي خودشون رو هر روز تجربه کنن .
پيام هاي ديگران ()
link
یکشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٦ - كمال الدين توسليان
بيا بريم مدرسه...!
بعضی وقتها آدم هر چقدر هم که لجباز باشه بزور مجبور ميشه کاری رو که دوست نداره انجام بده. مثل رفتن به مدرسه.

خوب در همچين مواردی آدم دچار عقده های سر کوفته ميشه و بالاخره اين عقده هايک جايی خودشونو بروز ميدن ديگه.

البته اين اعمال شنيع عواقبی هم در پی دارند...

خوب ادب کردن بچه های بی ادب جزو واجبات است!

از اونجا که ما موجود تاديب پذيری بوديم تا چند سالی ادب شديم که از تمامی دست اندر کاران اين امر خطير کمال تشکر را داريم.
اما با ورود به دبيرستان هر چه اين اساتيد محترم رشته بودند پنبه شد و نامه اعمال ما با يک سری موارد رنگين تر شد...
ـ تفريح سالم در کوچکترين فرصت حاصله

ـ تفريح با ناظمين زحمتکش مدرسه

ـ اظهار محبت و دوستی به بعضی از عابرين محترمی که شانس عبور از زیر پنجرهکلاس ما رو داشتند!

خوب بعد از اينهمه ماجرا آدم بايد يک فکری هم واسه شب امتحانش بکنه ديگه... نه؟

اما بعضی وقتها هر چقدر هم که زرنگ باشی تمهيداتت با شکست روبرو ميشند و بايد به فکر چاره افتاد... ماهی را هر وقت از آب بگيری تازه است...

خلاصه اينکه تاديب و تنبيه و تمهيد روی بعضی از موجودات دو پا اثر نداره. خوب ما هم يکی از اوناييم.
پيام هاي ديگران ()
link
پنجشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٦ - كمال الدين توسليان
مترسک...
شاید آخرش یک روز دیوانه شوم و بروم وسط جالیز بایستم.
درست مثل یک مترسک . آری اینطوری شاید دوستی پرنده ها را بخرم یا شاید هم دشمنی شان را!
اما نه ؛ من بارها دیده ام پرنده ها روی بازوهای مترسک می نشینند .
می دانی چیست ؟ آنها از نگاه مترسک ها نمی ترسند . آری ، فکر خوبیست . شاید یک روز بروم و میان یک دنیا گل بایستم تا دوست گنجشک ها شوم.
چه آسوده خاطر و بی تکلف، در فضایی باز و راحت ، دستانت را صد و هشتاد درجه می گشایی. حتی می توانی دهانت را نیز باز کنی و نفس های عمیقی بکشی که هیچگاه پیش از این نتوانسته ای . چقدر لذت بخش است .
بعد گنجشک ها از راه می رسند. یکی یکی، دوتادوتا و دسته دسته دورت می چرخند. در آغاز کمی می ترسند، اما پس از چند لحظه با هم ریز ریز می خندند .
روی بازوها ، دستان و کلاهت می نشینند و پس از مدتی نوک زدن، موهایت را پریشان می کنند.

گاه خورشید با نورش می تابد به تو و نشاطت می بخشد. باران غمهایت را می شوید و باد نوازشت می دهد. گل ها به تو می نگرند چونان نگاهبانی نالایق که با دشمنان دوستی می کند.شاید هم در دادگاهشان تو را به جرم خیانت محکوم به مرگ کنند.
اما تو فقط به همه لبخند می زنی، به گل ها و گنجشک ها، به آفتاب، به باران، به باد، به ابر، به خورشید و ماه ... آه، به روی همه می خندی.
هر روز پیرتر و پیرتر می شوی. لباس هایت پاره تر می شوند و موهایت آشفته تر.
خورشید گاه گاهی سربه سرت می گذارد و بی رحمانه می تابد، آفتاب لباس هایت را بی رنگ می کند و تو ناچار می سوزی و می سوزی...
ابر می گرید و می بارد، بی مدارا به سر و رویت می کوبد و تو با او بی دریغ می باری و می باری...
باد می وزد و موهایت را پریشان می کند و لباس هایت را به رقص وا می دارد و تو بی پروا دست در دست باد می رقصی ...
فصل ها را پشت سر می گذاری و پیر می شوی.
خورشید و ابر و باد ، می تابند و می بارند و می وزند و تو همچنان استوار ایستاده ای و به روی همه لبخند می زنی.
می ایستی و می خندی و می ایستی و می خندی ، تا روزی محو شوی ، هیچ شوی
همچنان می ایستی و می خندی ...
و دوستی ات تنها به یاد گنجشک ها می ماند
پيام هاي ديگران ()
link
شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٦ - كمال الدين توسليان
سه تا داستان طنز
( با عرض پوزش ، به دلیل مواجه شدن با کمبود بنزین ، عکس ها هیچ ارتباطی با موضوع ندارد ، هرچند این هم ربطی نداشت )
صحنه رو داشته باشید:
یک خانوم با کلاس و با آرایش نصفه و نیمه و خفیف می یاد تو یک خیابون که کلی کاسب گرگ و بارون دیده داره ، دنبال یک آدرس می گرده.
طرف همچی یک کم با عشوه و ناز و ادا راه میره و صحبت می کنه که هر چی قند تو دل همه هست رو آب می کنه.
ملت هم میخ اون و منتظر کوچکترین لغزش از طرف اون.
موتور سازی
اوستا: اصغر آقا شاگرد: اِبرام گوزو
اصغر آقا :بچه انبردست رو بده ولی ابرام کل حواسش جای دیگه هست.کجا؟
اصغر آقا :پسره گاگول چرا انبر کلاغی رو می دی حواست گدوم گوریه؟ آها ،
زنه رو نیگاه میکنی.ایول پر و پاچه رو نیگاه ، خدا برکت بده.
بابا ، قیصر کجایی اصغرت رو کشتند.
ابرام گوزو: اوستا این زنه دنبال آدرس می گرده من برم کمکش کنم ثواب داره.
من در بدر دنبال ثواب میگردم. ننه ام گفته همیشه به خانوم ها کمک کنم.
اصغر آقا: غلط کردی . تو گــُه خوردی. فکر کنم این زنه وضعش خرابه.
من این ها رو می شناسم . هر چی باشه من ۴ تا شــورت بیشتر پاره کردم.
اگه بنا به ثواب باشه من واجب ترم. شما جوون های روغن نباتی رو چه به این کارها.
حیف الان کلثوم خانوم خونه هست وگرنه نشون می دادم دود از کنده بلند میشه.
بقیه کاسب ها همین وضع رو دارند. شاگرد نانوایی یادش می ره نون ها رو در بیاره.
کل مغازه دار ها می یان دم در مغازه برای ثواب و کمک به این خانوم.
کل هیکل طرف رو ورانداز می کنند.خیاط با چشمای تیزش و با استفاده از تجربه با وجود مسافت زیاد ، دور کمر خانوم رو اندازه می گیره و شاگردش سریع اندازه مساحت و محیط اون محاسبه می کنه.
پیرمرده صدای کلنگ قبرش به گوش می رسه ، گوزش رو نمی تونه تو شکمش نگه داره ، با دیدن اون زنه متن دعاش عوض می شه
یا وجیهاً عند الله این خانوم رو نیگاه ، ای والله.

یک زوج در اوایل 60 سالگی ، در یک رستوران کوچیک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد
ازدواجشان را جشن گرفته بودن.
ناگهان یک پری کوچولوِ قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت:
چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین و درتمام این مدت به هم وفادارموندین ،
هر کدومتون می تونین یک آرزو بکنین.
خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من می خوام به همراه همسر عزیزم، دور دنیا سفر کنم.
پری چوب جادووییش رو تکون داد و
اجی مجی لا ترجی
دو تا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک QM2در دستش ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فکر کرد و گفت:
خب، این خیلی رمانتیکه ولی چنین موقعیتی فقط یک بار در زندگی آدم اتفاق می افته ، بنابراین ، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.
خانم و پری واقعا نا امید شده بودن ولی آرزو ، آرزوه دیگه !!!
پری چوب جادوییش و چرخوند و .........
اجی مجی لا ترجی
و آقا 92 ساله شد!
پیام اخلاقی این داستان
مردها شاید موجودات ناسپاسی باشن
ولی پریها................
مونث هستند !!!!!!!!

گاو ما ما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی !!!
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.
حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کنه.
او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه وا میسه به موهاش ژل می زنه. موهای حسنک دیگه مثل پشم گوسفند نیست چون او ازنرم کننده گلان استفاده میکنه.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگه با او چت نکند او یه دوست تازه به نام پتروس تو چت پیدا کرده.
پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.
پتروس دید که سد سوراخ شده
اما از بس چت کرده بود انگشتش درد میکرد .
او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند.
پتروس در حال چت کردن غرق شد.
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .
ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما سردش بود و دلش نمی خواست
لباسش را در آورد .
ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.
قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.
یه چند سالی بود که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ندارد
اما پس از مدتها حسین فهمیده در خانه اونا رو میزنه
اونا که دیدند تو خونه گوشت ندارد
رفتند گوشت بگیرند !
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .
اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد.
به همین دلیل است که دیکر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.
پيام هاي ديگران ()
link
پنجشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٦ - كمال الدين توسليان
کوتاه و خواندنی...
دکتر شریعتی میگه:
وقتی نمیتونی فریاد بزنی ناله نکن!!
خاموش باش قرن ها نالیدن به کجا انجامید؟
تو محکومی به زندگی کردن تا شاهد مرگ آرزوهای خودت باشی
اینو واسه دل خودم نوشتم آخه این خوشی تو زندگی ما کجاست؟
از اول تا الان از حالا تا آینده همش
استرس
پيام هاي ديگران ()
link
جمعه ۸ تیر ،۱۳۸٦ - كمال الدين توسليان
نا گفتنی ها....
دلم را که از دست می دادم. نه ، نه ، خودم راکه از دست می دادم ، خیال میکردم
تمام دنیا را به دست خواهم آورد و تو مال من خواهی شد. اما چه زود فهمیدم
که دیر شده است و چقدر دیر شده بود.
دیگر نه خودم را داشتم ، نه تو را و نه تمام دنیا را . همه چیز را از دست داده بودم ،
همه چیز. و چقدر دنبال تمام آن چیزهایی گشتم که گم کرده بودم اما دیگر یادم
نمی آمدچه چیزهایی را گم کرده ام . حالا مات و مبهوت و حیران نمی دانم سر از
کجا درآورده ام و نمی دانم چه چیزی جای منی را که گم گشته ام گرفته است .
بیا و ویران کن وجودم را ، آجرهای سنگی بی احساس را بردار و مرا از نو بساز ،
زیر پایم سیمان بریز تا از جایم تکان نخورم . جای چشمهایم آینه ای بگذار تا من
کور شوم و تمام دنیا خودشان را ببینند. و آونگ ساعتی راپیدا کن و در دلم بگذار
تا لحظه های باقیمانده عمرم را به لحظه های فراموش شده خاطراتم پیوند دهد.
دستها، گوشها و لبانم را ... . فقط از پشت آینه ها جایی بگذار برای اشک ریختنم
تا هیچکس گریه کردنم را نبیند و باز پتک بی اعتناییت را بردار و بر سرم بکوب ،
بیل و کلنگ ات را بر دار و بشکن مرا .
نمی دانم ! این من نیستم ، بیا و مرا در هم شکن . بیا و ... .

گفتم : می مانم تا ابد
تا هر زمان که تو بخواهی
گفتی : می دانم
گفتم : چشمانت را در بهترين نقطه دلم قاب کرده ام برای هميشه هر گوشه دلم را که می بينم تو هم آن جايی .
گفتی : می دانم
گفتم : برای من از تو دوست داشتنی تر وجود ندارد باز هم گفتی می دانم .
امروز چندمين روز است که تو رفته ای و من هيچ گاه اين را نمی دانستم که تو برای من به ياد من و دوست دار من نيستی...
باز هم می گويم : منتظرت می مانم شايد فقط شايد روزی برگردی....

چگونه دیوانه شدم
این داستان من است برای هر کسی که دوست دارد بداند چگونه دیوانه شدم :
در روزهای بسیار دور و پیش از آنکه بسیاری از خدایان متولد شوند، از خواب عمیقی بر خواستم
و در یافتم که همه نقابهایم دزدیده شده است .
آن هفت نقابی که خود بافته بودم و در هفت دوره زندگانی بر روی زمین بر چهره زدم .
لذا بی هیچ نقابی در خیابان های شلوغ شروع به دویدن کردم و فریاد زدم:
دزدها ! دزدها! دزدهای لعنتی !
مردها و زنها به من خندیدند و برخی از آنان نیز به وحشت افتادند و به سوی خانه هایشان گریختند.
چون به میدان شهر رسیدم ، ناگهان جوانی که بر بام یکی از خانه ها ایستاده بود فریاد بر آورد :
ای مردم ! این مرد دیوانه است !
سرم را بالا بردم تا او را ببینم اما خورشید برای نخستین بار بر چهره بی نقابم بوسه زد و این برای نخستین بار بود که خورشید چهره بی نقاب مرا بوسید ، پس جانم در محبت خورشید ملتهب شد و دریافتم که دیگر نیازی به نقابهایم ندارم و گویی در حالت بی هوشی فریاد بر آوردم و گفتم :
مبارک باد ! مبارک باد آن دزدانی که نقابهایم را دزدیدند!
این چنین بود که دیوانه شدم اما آزادی و نجات را در این دیوانگی با هم یافتم :
آزادی در تنهایی و نجات از اینکه مردم از ذات من آگاهی یابند زیرا آنان که از ذات و درون ما آگاه شوند ،
می کوشند تا ما را به بندگی کشند اما نباید برای نجاتم بسیار مفتخر شوم زیرا دزد اگر بخواهد از
دزدان دیگر امنیت یابد باید در زندان باشد ! " جبران خلیل جبران "

پيام هاي ديگران ()
link
شنبه ٢ تیر ،۱۳۸٦ - كمال الدين توسليان
شخصيت های مهم دنيا چه کاره بودن ؟
آيا تاكنون فكر كردهايد شخصيتهاي نامآور دنيا كه همه آنها را ميشناسند و اغلب از ثروتمندترينهاي جهان هستند كار خود را با چه شغلي آغاز كردند و در ابتدا چه كاره بودند؟ بسياري از آنها شغلهايي داشتند كه هيچ ارتباطي با حرفه كنونيشان نداشت و بعضي ديگر به كارهايي آنچنان ابتدايي ميپرداختند كه برخي از ما انسانهاي گمنام و معمولي، انجام آن را دون شان خود ميدانيم.
(راد استوارت:) خواننده سرشناس انگليسي در هايگيت در شمال لندن به دنيا آمد و پدر و مادرش روزنامهفروشي داشتند. راد استوارت مدتي با باشگاههاي (سلتيك) و (برنت فورد) كار ميكرد بعد (گوركن) شد. در اوايل دهه شصت با (ويز جونز) خواننده فولكور آشنا شد و به موسيقي روي آورد و يك خواننده خياباني شد. او دور اروپا سفر ميكرد و آواز ميخواند و پول جمع ميكرد. جالب است بدانيد كه يك بار به جرم ولگردي از اسپانيا اخراج شد.
(مايكل دل:) موسس و رييس شركت سهامي كامپيوتري DELL در يك رستوران چيني ظرفشور بود و ساعتي 2/5 دلار دستمزد ميگرفت. او از اين تجربهاش به نيكي ياد ميكند و ميگويد: (بهترين بخش آن دوران، عقل و منطق صاحب رستوران بود و اگر كمي زودتر به رستوران ميرفتم ميتوانستم نهايت استفاده را از او بكنم. او به كارش افتخار ميكرد و به هر كسي كه از در رستورانش وارد ميشد اهميت ميداد.
شون (ديدي) كومبز: هنرپيشه و خواننده آمريكايي (روزنامه پخشكن) بود. در آن زمان او دوازده سال داشت و شايد هرگز فكر نميكرد اين شغل آغازي براي رسيدن به وضعيت كنوني اوست. او از همان ابتدا بلند پرواز بود.
(پول پوت:) كامبوجي قبل از اينكه يك خيانتكار جنگي معروف و جهاني شود، (سالوت سار) نام داشت. او در جواني در رشته نجاري و مهندسي راديو تحصيل ميكرد و بالاخره يك (معلم) شد و در يك مدرسه خصوصي در (پنوم پنه) تدريس ميكرد ولي به خاطر گرايش به كمونيسم اخراج شد. پس از آن او نام خود را به (پولپوت) تغيير داد و عضو فدايي حزب كمونيسم كامبوج شد. سالها بعد او فرمانده ارتش (خمر سرخ) بود و در چهار سال حكمراني بيش از يك ميليون كامبوجي را كشت.
(اوپرا وينفري:) مجري سرشناس آمريكايي در (ميسيسيپي) به دنيا آمد. پدر و مادرش بيش از حد جوان بودند و به همين خاطر مادربزرگش به او رسيدگي ميكرد. او از سه سالگي خواندن و نوشتن را به اوپرا آموخت و او را به كليساي محلي فرستاد. او ميتوانست آيات انجيل را به خوبي از حفظ بخواند. در شانزده سالگي يك روز در مسابقه راديويي شركت كرد و برنده يك ساعت مچي شد. وقتي براي گرفتن جايزه خود به ايستگاه راديويي شهر رفت، مطلبي را براي تهيهكنندگان خواند و از همان زمان با حقوق صد دلار در هفته به عنوان (خبرنگار) استخدام شد.
(تري هچر:) هنرپيشه هاليوود در پنج سالگي توسط شوهر خالهاش مورد آزار قرار گرفت و به همينخاطر مبتلا به مشكلات روحي شد. وقتي كمي بزرگتر شد به تحصيل در رشته بازيگري پرداخت ولي اولين شغل هچر در سال 1984 شغلي عجيب بود. او (تشويقكننده) تيم راگبي (سان فرانسيسكو )49 بود و به خاطر آن پول ميگرفت.
(آدولف هيتلر:) در كودكي به مدرسه كليسا ميرفت و آرزو داشت كشيش بشود ولي در سال 1903 و پس از مرگ پدر از مدرسه بيرون انداخته شد. سپس به رشته هنر پرداخت ولي به دليل بدقول بودن دو بار از آكادمي هنرهاي زيباي وين اخراج شد. آدلف خسته، تنها، جوان و غمگين شبها را در پانسيون ميگذراند و براي پول درآوردن (نقاشي) ميكرد و كارت پستال ميكشيد. اگر جنگ جهاني اول شروع نميشد شايد او يك نقاش شكستخورده ميشد.
ولي پس از شروع جنگ هيتلر قلم را كنار گذاشت و اسلحه به دست گرفت و به ارتش آلمان پيوست. او آنقدر از جنگ لذت ميبرد كه چند سال بعد تصميم گرفت يك جنگ ديگر به راه بيندازد.
(سيلوستر استالونه:) هميشه آدم خشني بود. او زماني (جاروكش قفس شيرها) بود. در پانزده سالگي همكلاسيهايش ميگفتند او بيش از همه احتمال دارد كه زندگيش را روي صندلي الكتريكي به پايان برساند. او بعدها با فيلم (راكي) به شهرت جهاني دست يافت.
(دن براون) نويسنده رمان معروف (رمز داوينچي) كه قبل از ساخته شدن، فيلم آن به زبانهاي مختلف ترجمه شده بود، در يك دبيرستان به (تدريس) مشغول بود.
(جنيفر لوپز:) مدتها قبل از آنكه به خوانندگي روي آورد و تبديل به يك ستاره شود هر روز لباس سادهاي بر تن ميكرد و به دادگستري ميرفت تا به شغل خود بپردازد چون او يك (مشاور قضايي) بود.
(بنيتو موسوليني:) ديكتاتور فاشيست ايتاليايي براي يك روزنامه كار ميكرد و داستان دنبالهدار مينوشت. يكي از داستانهاي او (معشوقه كاردينال) نام داشت كه داستان اندوهبار يك كاردينال قرن هفدهمي و معشوقهاش را بيان ميكرد.
(فيدل كاسترو:) شايع است كه (فيدل كاسترو) رهبر كوبا (بيسباليست) بود و براي يكي از تيمهاي مهم ليگ آمريكا بازي ميكرد ولي اين گفته اشتباهاست. حقيقت اين است كه كاسترو فقط در دوران دانشگاه و آن هم در حد معمولي بيسبال كار ميكرد. او در سال 1946 در مسابقات بيسبال دانشگاههاي حقوق هاوانا مسئول پرتاپ توپ بود و آن كار ساده را هم بد انجام ميداد. نكته اينجاست كه به گفته خودش به دانشگاه نرفته بود كه توپ بازي كند بلكه رفته بود تا علم (حقوق) بياموزد.
(بيل گيتس:) در عمارت كنگره واشنگتن (پادو) بود.
(ويليام واتكينز:) رييس فعلي تكنولوژي Seagate در شيفت شب يك بيمارستان رواني كار ميكرد. كار او اين بود كه مراقب بيماراني كه از كنترل خارج ميشدند باشد.
(بيل موري:) كمدين آمريكايي بيرون يك بقالي ميايستاد و شاه بلوط ميفروخت. او مدتي نيز پيتزافروشي كرده است.
(راش ليمبو:) مجري معروف راديويي آمريكا كفش واكس ميزد.
(رابين ويليامز:) هنرپيشه و كمدين معروف و محبوب هاليوود پانتوميم خياباني اجرا ميكرد.
(تامي هيل فايگو:) از طراحان بنام و معروف لباس كه لباسهاي طرح او امروزه بر تن بسياري از اهالي سرشناس هاليوود ديده ميشود، زماني كه هيچ فروشندهاي حاضر نشد شلوارهاي جين طرح او را در مغازهاش بگذارد و به فروش برساند در كنار خيابان و پشت يك وانت آنها را ميفروخت.
(جري سينفلد:) كمدين، هنرپيشه و نويسنده آمريكايي تلفني لامپ ميفروخت.
(دمي مور:) كه سالهاست دوستدارانش براي گرفتن امضا از او هم به او دسترسي ندارند؛ زماني براي يك مغازه ظروف كرايه كار ميكرد.
(جنيفر انيستون:) پيشخدمت رستوران بود.
(براد پيت) شوهر سابق جنيفر انيستون و همسر فعلي آنجلينا جولي يخچال حمل ميكرد.
(گارت بروكس:) چند ماه قبل از اينكه ركورد جهاني را در موسيقي بشكند، فروشنده يك مغازه چكمهفروشي بود.
(جك نيكلسون:) بازيگر قديمي هاليوود در پستخانه كار ميكرد.
(استفان كينگ:) نويسنده، در يك مدرسه (سرايدار) بود و وقتي داشت كمدهاي دانشآموزان را تميز ميكرد داستان اولين رمانش به ذهنش خطور كرد.
(هريسون فورد:) نجاري ميكرد و به اين كار خيلي علاقه داشت. او هنوز هم هر وقت فرصتي داشته باشد به چوب و نجاري روي ميآورد.
پيام هاي ديگران ()
link
شنبه ٢ تیر ،۱۳۸٦ - كمال الدين توسليان
دلخوش به سکوتيم...
کسی که دوستم دارِه ميگه :
اين طرزِ زندگی کردن نيست بايد اصلاح بشی
ميگم اگه کسي رو دوست داری عوضش نکن
روزی که حس کردی دوستش داری همين شکلی قبولش کردی
اگه من بخوام اون چيزی باشم که تو دلت می خواهد
پس کی اونی باشم که خودم دلم می خواهد
دوستم ميگه : همين شکلی باش که هستی...من عاشق درونتم
کسی که دوستم دارِه ميگه : آدمت ميکنم
من ميگم تو خودت سراپا ايرادی ، پيغمبر!
اول خودتو اصلاح کن ، اگه بد از اصلاح آدم بودی اونوقت بيا ديگران رو ارشاد کن
کسی که دوستم دارِه ميگه : عاشقتم ! اما همه چيزتو دوست ندارم اونها رو
بايد عوض کنی.
ميگم عوض کنم که چی بشم" اون موجودی که تو دلت می خواهد داشته باشی"
به نظرِ خودت بی نقص باشه اما به نظرِ خودش پر از نقص!
دوستم ميگه : تازه اون شکلی هم که اون می خواهد باشی ديگه اينجوری نيستی.
اونوقت ديگه من دوستت ندارم بقيه هم ندارن.
ميگم اگه اون شکلی باشم که اون می خواهد
خودم هم ديگه خودمو دوست ندارم.
من شکل گرفتم واسه تغيير دادن من ديره
کسی که دوستم دارِه ميگه : پس يعنی من هيچی ديگه...
اصلا حرفهای من مهم نيست . برو خوش باش خانمِ "شکل گرفته"
ميگم : خيلی وقته رفتم. حس ميکردی هنوز هستم؟
دوستم ميگه : مردم ۵۰ سال ديگه می فهمن چرا رفتار امروزت عجيب بود
ميگم خدا کُنه اين ۵۰ سال زود بگذره
کسی که دوستم داشت رفت.
کسی که دوستم بود موند.
" هر انسانی در هر اتفاقی در زندگی
آنجا قرار ميگيرد که تو آنرا به آنجا هدايت کرده باشی
اينکه با او چه ميکنی خودت تصميم ميگيری"
منبع : http://v3nus.persianblog.ir/

نمی توانم از عشقم برایت بگویم
این است داستان من
آوازی عاشقانه خواهم خواند
تنها برای تو خواهم خواند
گرچه هزاران فرسنگ دوری
امااین احساس نیرومند است
نزد من بیا
مرا چشم انتظار مگذار
شبی دیگر بی تو اینجا باشم دیوانه خواهم شد
دیگری نیست
هیچ کس دیگری نیست
هیچ عشق دیگری نمی تواند جای تو را بگیرد
یا با زیبایی تو برابری کند
همچنان خواهم خواند تا روزی که ترا با آواز عاشقانه ام
افسون کنم
این لحظه کجایی عشق من ؟
من ترا اینجا می خواهم تا در آغوشم بگیری
قلب مرا که می تپد و به نرمی زمزمه می کند دریاب
می خواهم که ترا در آغوش بگیرم
ترا نزد خود می خواهم
نزد من بیا
مرا چشم انتظار مگذار

مجالی نیست تا برای گیسوانت جشنی به پا کنم
که گیسوانت را یک به یک
شعری باید و ستایشی.
دیگران
معشوق را مایملک خویش می پندارند
اما من
تنها می خواهم تماشایت کنم.
در ایتالیا تو را مدوسا صدا می کنند
(به خاطر موهایت)
قلب من
آستانه ی گیسوانت را، یک به یک می شناسد.
آنگاه که راه خود را در گیسوانت گم می کنی
فراموشم مکن!
و به خاطر آور که عاشقت هستم.
مگذار در این دنیای تاریک بی تو گم شوم
موهای تو
این سوگواران سرگردان یافته
راه را نشانم خواهند داد
به شرط آن که، دریغشان نکنی.

دلم بري كسي تنگ است
كه چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
و شعرهاي خوشي چون پرنده ها ميخواند
دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودك معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني را
نثار من ميكرد
دلم براي كسي تنگ است...

پيام هاي ديگران ()
link
چهارشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٦ - كمال الدين توسليان
پيدا کن قلبت را... پيدا کن!
ديروز شيطان را ديدم.
در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود و فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص ، دروغ و خيانت ، جاهطلبي و ...
هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم ، فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم. نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميكني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان ، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند.
از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشكهايم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.

خداوندا
اگر روزي بشر گردي
ز حال ما خبر گردي
پشيمان مي شوي از قصه خلقت
از اين بودن از اين بدعت
خداوندا
نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا
چه دشوار است
چه زجري مي کشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است.

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از پرسید می گویند که فردا مرا به زمین
می فرستی اما من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا
بروم؟
خداوند پاسخ داد از میان فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته ام
او در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد بود.
کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در بهشت جز خندیدن و آواز و
شادی کاری ندارم.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد
تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که
زبان آنها را نمی دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی را که
ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد
خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟
و خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهای تو را در کنار
هم قرار خواهد داد و به تو می آموزد که چگونه دعا کنی .
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی
می کنند؛ چه کسی از من محافظت خواهد کرد.
خدا گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش هم
تمام شود.
کودک ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین
خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت
خواهد کرد ، اگر چه من همشه در کنار تو هستم.
در آن هنگام، بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش می رسید.
کودک می دانست که بزودی باید سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را به آرامی از
خداوند پرسید: خدایا، اگر باید هم اکنون به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام را به من
بگو. خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد:
نام فرشته ات اهمیئت ندارد ولی
می توانی او را مادر صدا کنی ...

پيام هاي ديگران ()
link
پنجشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٦ - كمال الدين توسليان
بچه مثبت...
بچه مثبت قد متوسطی دارد با چشم های قهوه ای
( در مواردی چشم روشن هم دیدیه شده است )
بچه مثبت فرق باز نمی کند ، ژل نمی زند ، هیچ وقت مدل تیفوسی و تن تنی و ...
را روی کله اش امتحان نکرده است .
موهایش را به یک طرف سرش شانه می کند و می خواباند .
بچه مثبت اگر کوسه نباشد ریش دارد ، اگر اهل ریش زدن باشد عمرآ ریش تنها
یا خط ریش باریک یا پازلفی بلند را امتحان نکرده است .
بچه مثبت پیراهن پارچه ای ساده می پوشد ، گاهی چهارخانه و راه راه ، گاهی
وقتها که غلظت آلاینده خلافش بالا بزند آستین کوتاه هم می پوشد .
در بیشتر موارد شلوار پارچه ای راسته می پوشد ، گاهی کتان و در موارد بسیار
معدودی شلوار جین . او تا حالا شلوار هفت هشت جیب نپوشیده .
کفش های بچه مثبت از همین کفش های چرمی مردانه است ،
گاهی هم کفش ورزشی می پوشد ، اما نه در رنگ های اجق وجق .
کمربند می بندد و ساعت بند چرمی .
بچه مثبت کتاب می خواند . هفته ای یکی دوتا هم نشریه می خرد .
گاهی وقتها شعر می گوید یا داستان می نویسد.
بچه مثبت خلاف نیست . پایش را از محله بیرون نمی گذارد . پاتوقش نه زیر چراغ برق
است ، نه سالن بدن سازی ، نه کافی نت . خیلی که دست از پا خطا کند می رود
کتابخانه یا ویدئو کلوپ .
کسی به بچه مثبت سیگار تعارف نمی کند ، پیشنهادهای این چنینی را هم رد می کند . علی الاصول اهل خلاف ملاف نیست .
بچه مثبت گاهی عاشق می شود . عاشق دختر دایی یا دختر خاله اش .
از همان اول هم به ازدواج فکر می کند . بلد نیست نامه عاشقانه بنویسد ،
بنابراین از شعر زیاد استفاده می کند .
معدل بچه مثبت ۲۰ است . جزوه هایش مرتب و همیشه توی کلاس ردیف اول می نشیند .
بچه مثبت فکر می کند دودره یعنی اتاقی که دو تا در داشته باشد !
پيام هاي ديگران ()
link
پنجشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٦ - كمال الدين توسليان
پیام بازرگانی...
30/4 ثانیه 
( اینو گوشه تصویر گذاشتم که مثلاً بدونید اینقدر زمان پیام بازرگانیه)
دین دین دیرین دین دین
(
آهنگ تعویض آرم شبکه با آرم پیام بازرگانی
)
* تصویر الان داره یه آقا رو نشون میده که در حال ور رفتن
با عابر بانکه و
داره پول از حسابش بر میداره.دوربین بش نزدیک میشه و ...
- آیا شما میدانید با همین کارتی که در دست دارید می توانید حال هر کسی رو در هر جای
این کشور که بخواهید بگیرید؟!؟!
مرد اول: نه
مرد دوم:آشنایی ندارم 
مرد سوم:خیر 
مرد چهارم:بله!
کافیه اون عدد 16 رقمی پایین کارت کسی رو که می خواهید
حالشو بگیرید اینجا وارد کنید تا شبکه بانکداری کشور انتقامتون رو ازش بگیره!!!
شبکه بانکداری کشور ----> راهی نو به سوی آینده....دین دین
(این دین دین با اون دین دین که آخر صا ایران می گفت فرق داره ها!)
* یه آقایی توی دستشویی نشسته و داره (گلاب به روتون) خودشو راحت می کنه
که یه دفعه یه صدای ناشناسی میاد :
نا شناس: ها! تو اینجا داری چی وکنی؟
آقاهه: دارم از خودم دست شویی در وکنم!تو کی بیدی؟چرا من نوبینمت؟
نا شناس: ها من وجدان تو بیدم! ایییی دست شویی که وگفتی همین اییی یعنی چه؟!
آقاهه : حمیییییییییییییییییییییییییییییییییییید!!!!
صدای حمید: مدفوع تبرکه!!!!!
(نکته: برای حفظ برخی از شئونات توی این تبلیغ استثنا ئاً جای اون خانومه که میگفته حمید ما یه آقا گذاشتیم!)
*یه پسره و یه دختره رو به رو هم نشستن و دارن برای آینده شون برنامه ریزی می کنند!
پسره: عزیزم با عیدی هات چیکار کردی؟
دختره:بگو چی کار نکردم! می خواستم برم باهاشون جدید ترین لوازم آرایش دارا و سارا رو بخرم
اما مامانم به زور منو برد موسسه قرض الحسنه قوام السلطنه تا واسم حساب باز کنه!
پسره: پس من چی؟!؟!؟!
*تصویر عوض می شه: یه پیکان سبز رنگ درب و داغون جلوی دوربین نگه می داره .
اول یه دختر و بعدشم یه پسر و بعدشم یه سیب زمینی.... نه چیز ببخشید یعنی یه خانوم که احتمالاً مامان اون دو تا گل بچه است
ازش پیاده می شن و میرن داخل یه دکه و اونجا حساب باز می کنن تا واسه آینده شون تصمیم بگیرند!
جوایز: 200 کمک هزینه سفر به جمکران
226 دستگاه پیکان جوانان مدل 57 و رنگ بنفش متالیک!
366 عدد پوشک جدید بچه
(از اونا که وقتی بچهه توش بی تربیتی می کنه رنگشون عوض میشه)
و هزاران جایزه غیر نقدی و مزخرف دیگر!
* این قسمت هم یه فیلم سینمایی تبلیغ میشه که توش یه نفر رو دارن اعدام
می کنن و وسطش هم به سیاست های دولت گیر میدن و احتمالاً آخرشم دو نفر با هم ازدواج

می کنند. به اسم خر خونی!!! کارگردان :داش بهروز!!!
یه تبلیغ ویژه!!!!
- سلام اصغر آقا
- سلام ممد آقا
-اصغر آقا چی به موهات زدی این قدر لطیف شده؟
- شامپو حنای عشرت! همراه با ویتامین دی جهت نرمی و لطافت مو.با رایحه مگس!
- مرسی اصغر آقا .حالا پوستت چرا اینقدر روشن شده؟
- آخه همیشه کرم روشن کننده کپک استفاده میکنم!
(در اینجا آهنگ: کپک کپک کپک پخش میشه)
و در انتهای تبلیغ گوینده میگه :
محصولات" تولید جارو " همیشه و همه جا همراه شماست(تی جی)
نکته:اینجا هم هرچی سعی کردیم نگذاشتند از خانوما واسه تبلیغ استفاده کنیم!
***شرکت لوازم خانگی LG شما را به دیدن قسمتهای دیگر وبلاگ دعوت می نماید!





هَه..!
پيام هاي ديگران ()
link
پنجشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٦ - كمال الدين توسليان
بگذار که در حسرت ديدار بميرم ... در حسرت ديدار تو بگذار بميرم ... دشوار بود مردن و روي تو نديدن... بگذار بدلخواه تو دشوار بميرم ... بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ ... در وحشت و انوده شب تار بميرم ... بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب ... دربستر اشک افتم و ناچار بميرم ... ميميرم از اين درد که جان دگرم نيست ... تا از غم عشق تو دگر بار بميرم ... تا بوده ام اي دوست وفادار تو هستم ...
بگذار بدانگونه وفادار بميرم

حس عاشقی...
حس عاشقی همینه ، من و تو هوای پرواز...
نگو رو زمین بمونیم، جای ما میون ابراست...
حس عاشقی همینه ، یه قلم ، ترانه ، احساس...
وقتی از تو مینویسم میشم همرنگ گل یاس...
حس عاشقی همینه ، لحظه ی به هم رسیدن...
گم شدن تو شهر چشمات، هیچکی جز تورو ندیدن...
حس عاشقی همینه ، من و تو ، نیمکت چوبی...
کاش میشد تا لحظه جون داشت، تو با من اونجا می موندی...
حس عاشقی همینه ، مثل رویا ، مثل خوابه...
مثل احساس یه ماهی وقت گم شدن تو آبه...
پيام هاي ديگران ()
link
یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - كمال الدين توسليان
راه کارهای عاشقانه...
از هر چیزی که او دوست دارد به مقدار بسیار زیادی برایش بخرید . حتی در حد افراط . برای جشن گرفتن منتظر رسیدن تعطیلات و مناسبتها نباشید.
جشن بگیرید به خاطر اینکه امروز چهارشنبه است به خاطر فرا رسیدن ماه جدید جشن برپا کنید. هر هفته به
خاطر خیلی چیزها جشن بگیرید.
با دقت گوش فرا دهید...با گوشهایتان قلبتان و فکرتان و.... و بدانید هر حرکتی که او انجام می دهد معنای
خاصی دارد. بکوشید تا به این معنی پی ببرید.
هر حرفی که او به شما می زند دارای مفهوم به خصوصی است مفاهیم آنرا نیز درک کنید.
الفبای عشق
همیشه به هنگام ترک خانه همسرتان را ببوسید.
به خاطر او زندگی کنید.
افریننده عشق در اطراف او باشید.
هر آنچه می توانید همین حالا انجام دهید.
از دست بچه ها خلاصش کنید.
حتی در هنگام جنگ با او لطیف بجنگید.
وقتتان را به او بدهید.
با احتیاط او را بر دوش خود سوار کنید.
به همسرتان عشق را القا کنید.
قاضی نباشید.
خاطرات خوب را زنده نگهدارید.
به حرفهایش گوش بسپارید.
بهترینها را برای او بخواهید.
هرگز عصبانی به رختخواب نروید.
کارهای سخت و دشوار زندگی را به عهده بگیرید.
او را ستایش کنید.
به خاطر داشته باشید که زندگی تنها برای بچه هایتان نیست.
به احساس او احترام بگذارید.
به او بگویید چه احساسی درباره اش دارید.
هر روز به او بگویید دوستش دارید..هر روز....هر روز.
تفاوتهایتان را درک کنید.
همسرتان را هیجان زده کنید, چرا که تنها شما می دانید چطور باید این کار را انجام داد.
در مقابل ابراز احساسات شدید او احساساتی بشوید.
دوستت دارم
بر روی پاکت نامه هایتان تمبرهایی بچسبانید که بر روی آن نوشته شده:(( دوستت دارم...))
برای تعطیلات آخر هفته آینده اتومبیلتان را مثل ماشین عروس گلکاری کنید و از عکس العمل دیگر رانندگان لذت ببرید.
معشوقتان را هر روز و هر ساعت صدا بزنید و فقط به او بگویید:
(( دوستت دارم))
نقاشی از قلب بر روی چند کاغذ بکشید و بعد آنها را به همراه یک یادداشت به همسرتان بدهید که اینها کوپنهای عشق هستند و او در عوض ارائه هر یک می تواند مقداری زیادی عشق از شما طلب کند.
به خاطر تهیه کردن یک دو جین گل رز خودتان را به دردسر نیندازید یک عدد گل سرخ هم کافی است اما حتما مطمئن شوید یادداشتی که بر روی آن چسبانده اید تمامی احساسات قلبی شما بیان می کند. حتی ممکن است یک غزل و یک ترانه عاشقانه نیز این کار را به بهترین وجه انجام دهد.
شما قادر خواهید بود یادداشتهایی مثل جملات زیر روی جعبه هدایا و یا جعبه جواهرات بچسبانید:
همیشه و تا همیشه با عشق.......
پرندگان برای بقای زندگی به دنبال جفت می گردند....

پيام هاي ديگران ()
link
جمعه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - كمال الدين توسليان
آبراهام لینکلن رئیس جمهور فقید آمریکا
این متن نوشته آبراهام لینکلن رئیس جمهور فقید آمریکاست.
به پسرم بياموزيد كه به ازاي هر شياد ، انسان صديقي هم وجود دارد. به او بگوييد ، به ازاي هر سياستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردي هم يافت مي شود. به او بياموزيد ، كه در ازاي هر دشمن ، دوستي هم هست. مي دانم كه وقت مي گيرد ، اما به او بياموزيد اگر با كار و زحمت خويش ، يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد. به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد. از پيروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر داريد. به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد.
اگر مي توانيد ، به او نقش موثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد. به او بگوييد تعمق كند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود. به گل هاي درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز مي كنند ، دقيق شود.
به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است كه مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد. به پسرم ياد بدهيد با ملايم ها ، ملايم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد. به او بگوييد به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند. به پسرم ياد بدهيد كه همه حرف ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي رسد انتخاب كند. ارزش هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد. اگر مي توانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند. به او بياموزيد كه از اشك ريختن خجالت نكشد. به او بياموزيد كه مي تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند ، اما قيمت گذاري براي دل بي معناست.
به او بگوييد كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد. در كار تدريس به پسرم ملايمت به خرج دهيد اما از او يك نازپرورده نسازيد. بگذاريد كه او شجاع باشد ، به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زيادي است اما ببينيد كه چه ميتوانيد بكنيد ، پسرم كودك كم سال بسيار خوبي است.
پيام هاي ديگران ()
link
یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - كمال الدين توسليان
آسمان آبی نیست ، روز آبی بود
اخوان ثالث
لحظه ديدار نزديك است .
باز من ديوانه ام ، مستم .
باز مي لرزد ، دلم ، دستم .
باز گويي در جهان ديگري هستم .
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام ر ا، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفم را ، دست!
آبرويم را نريزي ، دل !
اي نخورده مست
لحظه ديدار نزديك است .
***

فریدون مشیری
در آن پر شور لحظه
دل من با چه اصراري ترا خواست
و من ميدانم چرا خواست
و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده
كه نامش عمر و دنياست
اگر باشي تو با من ، خوب و جاويدان و زيباست .
***

دستانت را...
دستانت را در دستانم بگذار تا برایت نوید شادی بخش پر ستو ها را به ار مغان بیاورم
دستانت را در دستانم بگذارتا بتوانم امید ها در دلت زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا شاید بتوانم گوشه ای از تنهایی هایت را پر کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا حداقل بتوانم همراهت باشم
دستانت را در دستانم بگذار تا دوباره احساس زیبایی ها را در وجودت زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم ارامش را در تو زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از خسته گی هایت بکاهم
دستانت را در دستم بگذار تا بتوانم ارامش کودکی ات را به توباز گردانم
دستانت را در دستانم بگذار تا آرزو ها ی قشنگت دوباره به سویت پر واز کنند
دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم کوله باری که از درد بر دوشت هست کمی من آن را به
دوش کشم
دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از دل تنگی هایت بکاهم
دستانت را در دستانم بگذار و بدان که فا صله ای که در بین انگشتانت هست برای چیه؟؟!!
اینه که یکی اونو برات پر کنه پس به دنبال اون کس باش...
به این امید ندارم که همیشه و همیشه تا ابد دستانم را در دستانت قرار دهم
ولی بیا تا این چند صباحی که در کنار هم هستیم دستانمان در دست هم قرار گیرد و به آنچه که
در این سالها در انظار ش بودیم برسیم از این لحظات استفاده کنیم و با هم با شیم و از کنار
هم بودن و هم صحبت هم بودنبه آرامش برسیم و حر فای نا گفته را به هم بگوییم
نا گهان چه قدر زود دیر می شود...
پس بیا تا دیر نشده دست هایمان را در دستان هم قرار دهیم تا دیر نشده
***

فروغ فرخزاد
کاش چون پائیز بودم.............کاش چون پائیز بودم
کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزوهایم یکایک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه.....چه زیبا بود اگر پائیز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند..... شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد
در شرار آتش ِدردی نهانی
نغمهء من....
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
پیش رویم:
چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر:
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام:
منزلگه اندوه و درد و بد گمانی
کاش چون پائیز بودم.......کاش چون پائیز بودم

قلب زیبا
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي کرد که زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شده بودند. قلب او کاملا سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود.
پس همه تصديق کردند که قلب او به راستي زيباترين قلبي است که تا کنون ديده اند مردجوان , در کمال افتخار , با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت ناگهان پيرمردي جلوي جمعيت آمد و گفت : اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه کردند.
قلب او با قدرت تمام مي تپيد . اما پر از زخم بود . قسمتهايي از قلب برداشته شده و تکه هايي جايگزين آنها شده بود. اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نکرده بودند و گوشه هاي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد . در بعضي از نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت که هيچ تکه اي آنها را پر نکرده بود.
مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فکر مي کردند که اين پيرمرد چطور ادعا مي کند که قلب زيباتري دارد مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره کرد و خنديد و گفت :
تو حتما شوخي مي کني .. قلبت را با قلب من مقايسه کن . قلب تو تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.
پيرمرد گفت درست است , قلب تو سالم به نظر مي آيد , اما من هرگز قلبم را با تو عوض نمي کنم . مي داني هر زخمي نشانه انساني است که من عشقم را به او داده ام من بخشي از قلبم را جداکرده ام و به او بخشيده ام . گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است که به جاي آن که بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند , گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم که برايم عزيزند , چرا که ياد آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به کساني بخشيده ام , اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند . گرچه درد آورند اما ياد آور عشقي هستند که داشته ام.
اميدوارم که آنها هم روزي باز گردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه اي که من در انتظارش بوده ام پر کنند . پس حالا مي بيني که زيبايي واقعي چيست ؟؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد . درحالي که اشک از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پير مرد رفت . از قلب جوانو سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم کردپير مرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را درجاي زخم قلب مرد جوان گذاشت ، مرد جوان به قلبش نگاه کرد.
ديگر سالم نبود اما از هميشه زيباتر بود . زيرا که عشق از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.

ایرج جنتی عطائی
***
خانه سرخ و کوچه سرخ است و خیابان سرخ است
باری از خون ، پهنه ی برزن و میدان سرخ است
ده به ده ، پرچم خشم است که بر می خیزد
مزرعه زرد و چپر سبز و بیابان سرخ است
تا گل خونی فریاد در این باغستان
ساقه از ضربه ی شلاق زمستان سرخ است
وحشتی نیست از انبوه مسلسل داران
تا در این دشت ، غرور کینه داران سرخ است
روسیاه است اگر این شب مردم کش بد
تا دم صبح وطن ، سینه ی یاران سرخ است
با تو سرسبزی از ایثار سیه پوشان است
ای مسلط دستت از خون شهیدان سرخ است

در غروبی غمگین
سالها پیش از این در بهاری زیبا در غروبی غمگین در سکوتی سنگین ما به هم بر خوردیم
تو برای دل من آن غروب غمگین آن سکوت سنگین
من برای دل تو آن بهار زیبا
تو هزاران فتنه در نگاهت خفته من به دنبال نگاهت به بلا افتاده
روزها از پی هم , تو جدا از غم و فارغ از غم من و غم دست به هم از گذرگاه زمان می گذریم
تو سراپا شادی غرق در نغمه این آزادی فارغ از سلسله بند نگاهت بودی
دل بیچاره من , در بهاری زیبا , در غروبی غمگین , در سکوتی سنگین
بی خبر گشت اسیر
من در اندیشه ان فصل بهار در زمستانی سرد , با دلی رفته ز دست زیر لب می گویم
کاش می شد به تو گفت : تو تنها نفس شعر من , تو تنها امید دل نا امید من
کاش می شد به تو گفت : تو بمان , دور مشو از بر من , تو بمان تا نمیرد دل من
حیف می دانم من ، تو همانگونه که بود آمدنت
در بهاری زیبا , در غروبی غمگین , در سکوتی سنگین
دل مجنون مرا زیر پا می نهی و می گذری.

جاودانه...
|
کسی که آسمانی است مرگ برایش آغاز کامیابی است بی تردید کامیابی از آن اوست اگر کسی در خیال خود سپیده دمان را در آغوش بگیرد وکسی که شب درازش را به خواب می رود به یقین در دریای خوابی ژرف ، محو می شود کسی که در بیداریش زمین را تنگ در آغوش میگیرد تا به آخر بر روی زمین خواهد خزید و کسی که سبکبار و آسوده با مرگ مواجه شود از مرگی که به دریا می ماند، با اطمینان عبور خواهد کرد. جاودانه میشود. |
پيام هاي ديگران ()
link
یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - كمال الدين توسليان